X
تبلیغات
رایتل

از پشت سرم میشنوم: "ببخشید", یک کم مکث میکنم, پسر دوباره میگه: "ببخشید", برمیگردم میبینم یه پسر (که فکر کنم آفریقایی هست) که برای اولین باره که میبینمش, میگه: "ببخشین میشه مراقب وسایل من باشین, من باید برم و برگردم." میگم "باشه" و صندلیم رو میچرخونم تا بتونم وسالیش رو که دو تا کامپیوتر با من فاصله داره, ببینم.

این اولین بار نیست که کسی که منو نمیشناسه, ازم میخواد که مراقب وسایلش باشم. خودم هم تا حالا این کار رو کرده ام. خیلی جالبه, یکی نیست بگه از کجا معلوم که من خودِ دزده نباشم  


وقتی آدم هر روز, یک کتابخونه خاص میره, هر روز یه گروه آدم خاص رو میبینه و بهشون عادت میکنه. یعنی انگار یه سری آدمهای دیگه هم هستند, که حالا دائمی یا توی اون بازه خاص, هر روزه هستن. مثل اون آقایی که فیلم میبینه و توی محیط کتابخونه قاه قاه میخنده, یا اون خانمی که یه جورایی حس میکم کنارش بهتر درس میخونم (بدون اینکه حتی یک کلمه حرف باهاش زده باشم, باهاش احساس راحتی میکنم). یا اون گروه دانشجوی چینی که خیلی شیطونن و وقتی جمع میشن کلی شیطونی میکنن و میخندن. یا اون آقا (یا خانم) چینی (باور کنین اصلاً نمیشه تشخیص داد که زنه یا مرد) که الان حدود 4 ساله هر چی من تو این کتابخونه بودم, اون هم بود. همه اش هم یک لباس میپوشه. با یه کیف پر از کتاب, از 7 صبح تا آخر شب. کاش برم اسمش رو بپرسم. واقعاً مثل دانشمند هاست 


معمولاً پایان کتابخونه نشینی, برای من خبر خوبی بوده. چون معادل یه دوره راحتی بعد از یه دوره سختیه.  مثلاً دادن امتحان کارشناسی ارشد, امتحان تافل و ... یعنی راحت شدن از یه دوره درس خوندن فشرده. که اینبار البته اینطور نیست. انشالا به زودی این بار هم از دست درس نجات پیدا کنم


همسرم, چه خوبه که داری میای. واقعاً خسته ام و دلتنگتم. تحمل این 5 ساعت باقیمونده هم برام خیلی سخته. 


خوب و خوش باشین 


[ چهارشنبه 26 تیر 1392 ] [ 18:48 ] [ آرام ]

[ 2 نظر | چاپ ]