X
تبلیغات
رایتل

معذرت از دوستان, که کامنتها رو اینقدر دیر جواب دادم. الان دیگه کلاً کامنتها رو آزاد گذاشته ام. امیدوارم منو ببخشین.


چقدر جالبه که یکدفعه یک بو/طعم/هوا/ترکیب رنگ یا یه مجموعه ای از اینها, آدمو میـــــــــــــبره به سالیان پیش. بعد یه دفه آدم به خودش میاد و میبینه که داره تو ذهنش گذرِ سالها رو مرور میکنه و خاطره های خوب و بد و معمولی از قدیما میان جلو چشمش رژه میرن. بعد انگار خاطرات 10 سال پیش, پررنگ تر از خاطراتِ مثلاً 4 سال پیش هستن.

بوی پاییز, با هوایی که کم کم رو به سرما میره. ظهرهایی که دیگه داغ نیستن و آفتاب بیحالی دارن. روزهای کوتاه و برگهای زرد درختها, همه و همه منو بردن به پاییزهای از 25 سال پیش تا الان.


 


 



وقتی که دبستان میرفتم, صبحها یه پیاده روی نیم ساعته داشتیم تا مدرسه, من و مامان و دو تا خواهر کوچیکم. توی راه مادرم برامون حرف میزدن و سرگرممون میکردن و من شعرهای کتاب فارسی رو که حفظ کرده بودم براشون میخوندم. مامانم دبیر بودن. دبیر دبیرستان. یک زن قوی که بعد از فوت شدن پدرم, حتی برای یکبار نگذاشتن آب توی دل ما تکون بخوره. بگذریم. اگه ظهری بودم, میرفتم خونه مامان بزرگ و تا ظهر میموندم. بابا بزرگ از نونوایی دم خونه, یا از نون بربری فروشی سر کوچه, نون داغ و تازه گرفته بودن و همه با هم با پنیر و گردو میخوردیم. بعد دور تا دور کرسی مینشستیم و حرف میزدیم, یا درس میخوندم. اگه صبحی بودم هم که همون موقع میرفتم مدرسه. وقتی که میرسیدیم به مدرسه, باید توی صف می ایستادیم. اگه زود میرسیدیم, میتونستیم قبل از صف گرفتن, کیفمون رو ببریم بگذاریم توی کلاس, وگرنه باید با کیفمون سر صف می ایستادیم. وقتیکه صف میگرفتیم, یک نفر از دانش آموزان بالای صف قرآن میخوند, بعد یک نفر دیگه شعار هفته, ویکی دیگه یه مقاله کوتاه میخوند و بعدش هم نوبت ورزش صبجگاهی بود. اگه میخواستیم از زیر ورزش در بریم, نماینده که باید مدام از اول تا آخر صف حرکت میکرد و مراقب ما میبود, دعوامون میکرد. معمولاً 4 تا زنگ داشتیم, یعنی 4 تا درس توی یک روز. زنگ آخر که میخورد, میدویدم میرفتم خونه مامان بزرگم که نزدیک مدرسه بود. تا عصر که کلاس مامان تموم بشه اونجا میموندم. نهار خوشمزه مامان بزرگ پز رو میخوردم, توی حیاط بزرگشون بازی میکردم و یک کم درس میخوندم و یک کم هم مامان بزرگ و خاله باهام بازی میکردن و سرگرمم میکردن. کلاس مامانم که تموم میشد, میومدن دنبال ما و همه با هم میرفتیم خونه. بعد برنامه کودک میدیدیم. بابام یه تلویزیون رنگی برامون خریده بودن, اما اگه بیشتر از نیم ساعت روشن میموند, پشتش داغ میکرد, برای همین, بعداً مامانم یه دونه از اون 14 اینچ سیاه و سفیدها هم خریده بودن و گذاشته بودیمش روی تلویزیون بزرگه. بعد پشت تلویزیون بزرگه هم یه پنکه گذاشته بودیم که باد بزنه و تلویزیون رو خنک کنه تا مثلاً بشه یک ربع بیشتر روشن نگهش داشت. بعضی برنامه ها که برامون جالبتر بودن رو رنگی میدیدیم و بقیه رو سیاه و سفید. از همه ضد حال تر وقتی بود که کارتون مورد علاقه امون داشت پخش میشد و برق میرفت. بعد مامانم یک کانال اف ام پیدا کرده بودن که شبکه یک رو پخش میکرد. اینقدر خوشحال میشدیم, چهار نفری مینشستیم دور رادیو (که با باطری کار میکرد) و کارتون رو گوش میدادیم. دلمون به چه چیزایی خوش بود ها. 


راهنمایی که بودم, مدرسه امون دور از خونه خودمون و خونه مامان بزرگ بود, برای همین باید با سرویس میرفتم. سرویسمون یه مینی بوس قرمز رنگ (رنگ گیلاس) بود و یه راننده پیر مهربون به اسم آقای ص داشتیم. یادش بخیر, ظهرها, من چون بچه مثبت کلاس بودم, معلممون اجازه میداد که 10 دقیقه زودتر برم توی سرویس جا بگیرم. منم عاشق اون ردیف تهِ ته, کنار پنجره بودم. یادمه توی دوره راهنمایی, خیلی به بعضی از بچه شیطونهای کلاس, که صمیمی ترین دوستم هم بین اونها می نشست, حسودیم میشد, چون اونها از همه خواننده ها و نوارهای جدید خبر داشتن و در موردش حرف میزدن, یا از دوست پسرهاشون, یا از لوازم آرایش. ولی خوب من سعی میکردم به یه بهونه ای بزنم بیرون از جمعشون, چون خجالت میکشیدم که من اصلاً خواننده ها رو نمیشناسم و شاید فقط یکی دو تا نوار قدیمی تو خونمون بود. 

بعضی روزها که مامانم میخواستن برن بیرون, مثلاً جلسه معلمها, یا اداره, من هم دوست داشتم که باهاشون برم. کتابهای درسهای فردام رو برمیداشتم و با مامانم توی اتوبوس درس میخوندیم. سلسله اشکانیان, جغرافیای ایران, علوم و درسهای دیگه... 


دبیرستان که میرفتم, بعضی روزها مدرسه امون ساعت 1 تعطیل میشد و بعضی وقتها 3. اگه یک تموم میشد, با سرعت نور میرفتم خونه تا به نهار دسته جمعی برسم و اگه نهار خورده بودن, ضد حال میخوردم. یکی از بزرگترین دلخوشیهای من تو دنیا, غذا خوردن دسته جمعی خانوادگی هست. اگه 3 تعطیل میشدیم, میرفتم خونه مامان بزرگم نهار میخوردم. از مدرسه, تا خونه مامان بزرگ, 5 دقیقه راه بود. وقتیکه میرسیدم, 1.5 ساعت وقت داشتم تا هم نهار بخورم و هم درسهای بعد از ظهر رو یک کم مرور کنم. اگه کسی خونه نبود, یک کم هم توی کمد ها و پستو های خونه شون رو میگشتم  یادمه یکبار از توی کمد, یه سورمه دان پیدا کردم, بعد کشیدم به چشمم و بعدش هم شستم چون باید میرفتم مدرسه. ولی گویا خوب پاک نشده بود و هر کدوم از دوستام که منو میدیدن, میگفتن چرا چشمهات سیاهه. دیگه از اون موقعها چی یادم میاد؟ هومممممم. یادمه یه بار غذای مامان بزرگم رو دوست نداشتم, چون توش گوشت قلقلی داشت. یواشکی ریختمش توی سطل آشغال و مخفیش کردم. خدا رحمتتون کنه مامان بزرگ. خدا میدونه که زحمتهایی که شما برای ما کشیدین, کمتر کسی برای نوه هاش, یا حتی بچه هاش کشیده. خدا رحمتتون کنه.

یادش بخیر زنگهای تفریح, نمیدونستیم اول بریم دستشویی, یا آبخوری, یا تغذیه مون رو بخوریم. دستشویی و آبخوری معمولاً شلوغ بودن. بعضی از بچه ها بودن که برای تغذیه شون, همیشه از مغازه کوچولوی توی حیاط, پفک یا بیسکوییت یا کیک و کلوچه و بیباپ میخریدن. اما ما معمولاً یه چیزی مثل میوه یا ساندویچ از خونه میبردیم. بعضی وقتها هم یه چیزی میخریدیم.


چیزی که از پاییز دانشگاه یادمه, کتابخونه مرکزی و سالن مطالعه اش هست (که البته الان جای کتابخونه مرکزی عوض شده و خیلی هم شیک شده). دیدن برگهای زرد درختها از پنجره کتابخونه, دلم رو غمگین میکرد. دوره لیسانس, همیشه نهار با خودم میبردم و سلف نمیرفتم, چون میگفتن غذاش کافور داره. ظهر, توی سالن اجتماعات خوابگاه, نهارم رو میخوردم. گاهی با دوستان, گاهی تنها. یادم نمیره اون کباب ماهیتابه ای ها رو که کنارش هم سیب زمینی گذاشته بودن مامانم. اون موقع ها این غذا رو دوست نداشتم البته, اما حالا عاشقشم. بعد بعضی مواقع, با بچه ها, تکلیف هامون رو مقایسه میکردیم, فیزیک مکانیک, فیزیک حرارت و ....  ولی بیشتر از همه عاشق ساعت 4:30 بعد از ظهر بودم. چون وقت خونه رفتن بود. توی نقلیه دانشگاه, یه عالمه اتوبوس, برای جاهای مختلف شهر ایستاده بود و باید سوار اتوبوس محله خودمون (یا جایی که اونروز میخواستیم بریم) میشدیم. اتوبوسها همه با هم ساعت 4:30 حرکت میکردن. از ابهت این لحظه خیلی خوشم میومد. گاهی که کلاسمون دیر تموم میشد, اونقدر میدویدم تا به اتوبوس برسم. اگه نمیرسیدم, کلی غصه میخوردم. آخه انگار یهو دانشگاه خلوت و دلگیر میشد و من اصلاً دوست نداشتم توی اون حال و هوا تو دانشگاه بمونم. یک روز در هفته میرفتم کلاس پیانو. اتوبوس اون مسیر شلوغ بود و باید زودتر میرفتم تا جای خوب گیرم بیاد. یک روز هم میرفتم کلاس زبان. اتوبوسی که اون روز باید سوار میشدم خیلی خلوت بود و از یه مسیر کاملاً جداگونه هم میرفت و تنوع خوبی میشد.

دوره فوق لیسانس, دوره سخت تری بود, استادها, تک تک ما رو میشناختن و اول ترم به من هم خیلی توجه میکردن. من هم از توی چشم بودن خوشم نمیومد. کلاً از اون آدمهای "آروم و بیصدا کار خودم رو بکن" هستم و علاقه ای به شناخته شدن و معروف شدن و خلاصه توی چشم بودن ندارم. توی این دوره, ظهرها با بچه ها میرفتیم سلف دانشگاه نهار میخوردیم. اونهم برای خودش عالمی داشت. تو دوره فوق دیگه خیلی با اتوبوس ساعت 4:30 نمیرفتم خونه. چون خیلی وقتها دانشگاه میموندم که درس بخونم, بعضی روزها هم کلاس شنا میرفتم که بعد از وقت اداری بود. 



روزی که اومدم کانادا, اول از همه رفتم ونکوور. پاییز بود و بارون میومد. اولین بارون رو خیلی دوست داشتم. باران هفته اول رو هم دوست داشتم. ولی بعد .... آخه چقدر بارون؟ درختها هزار تا رنگ داشتن, انواع نارنجی و زرد و قرمز. خیلی قشنگ بودن. اما من, توی خونه دلم میگرفت. گاهی که خیلی دلم برای خونواده تنگ میشد, میرفتم کنار اقیانوس, به یاد زاینده رود, و زیر بارون خیس میشدم. شبها گاهی میرفتم توی حیاط خونه و با ماه و ستاره ها حرف میزدم, به این امید که صدای من رو به ایران برسونن. 


اینجا, پاییز خیلی کوتاهه, شاید یک هفته, یا یک ماه. اینجا هم پاییز رو دوست ندارم, همون اندازه که بهار رو دوست دارم. همون اندازه که دمای +5 درجه اپریل خوشحالم میکنه, دمای +10 درجه اکتبر اذیتم میکنه. اما.... همه این پاییز و زمستونها, میان و میرن. چیزی که هست اینه که .... مهربون هست و امید هست. همین دو تا برای خوشحال نگه داشتن من توی این پاییزها کافیه. همونقدر که قبلاً زمستون رو با محبت مادر و آشهای داغ عصرانه و جمع گرم خونواده و کرسی مامان بزرگ سر میکردم, اینجا هم با گرم صمیمی خونواده دو نفره مون و با امید به آینده, میگذرونیمش. 



[ پنج‌شنبه 28 شهریور 1392 ] [ 14:11 ] [ آرام ]

[ 2 نظر | چاپ ]