X
تبلیغات
رایتل

سلام 

امیدوارم که من رو به خاطر بیارین 

دیروز مهمون داشتیم و قرار بود که آبگوشت بپزیم.

صبح زود از خواب بیدار شدم, گوشت و پیاز و نخود و لوبیا رو که از دیروز آماده کرده بودم با هم مخلوط کردم. آب رو ریختم, زردچوبه و فلفل رو اضافه کردم, درجه گاز رو زیاد کردم و گذاشتم که آب جوش بیاد. چشیدم که مطمئن بشم ادویه اش برای شروع خوب باشه. چشمتون روز بد نبینه, دیدم فلفل قرمزی که اضافه کردم, فلفل چیلی ای بود که تازه خریده بودیم و قبلاً استفاده نکرده بودم. دیدم آبگوشتم بوی غذای هندی میده. با خودم گفتم وای نکنه یکی از مهمونها مثل من غذای هندی دوست نداشته باشه, حالا خودم میتونستم غذا نخورم, اما اون مهمون بیچاره چیکار کنه؟ آخه فکر کنین, آبگوشت با ادویه هندی.....

خلاصه....... آبکش رو آوردم و طی چند مرحله, محتویات قابلمه رو خالی کردم توش, قابلمه که چه عرض کنم, دیگ. هی با خودم میگفتم مهربون الان بیدار میشه میگه تو چیکار داری میکنی آخه نصف شبی. خلاصه همه آب رو خالی کردم و مواد رو حسابی شستم  (قابلمه رو هم همینطور) و دوباره ریختم توی قابلمه. دوباره از اول آب و ادویه زدم. اینبار فلفل سیاه زدم. گذاشتم بپزه و رفتم یک کم دیگه بخوابم. وقتی بیدار شدم, دیدم آبش اصلاً مثل آب آبگوشت نیست, مثل آبه..... رقییییییق. گفتم خدایا حالا چیکار کنم. من تو عمرم آبگوشت به این ضایعی درست نکرده ام. اول به مامانم زنگ زدم که بلکه یه راهی جلو پام بگذارن. خونه نبودن. دیدم فایده نداره, خودم باید یه فکری کنم. یک مدل برنج داریم که زیاد لعاب میده. یک مشت از اون رو ریختم توی آبگوشت. بعد هم یک کم گوشت دیگه بهش اضافه کردم, با یه کوچولو رب. خلاصه, بالاخره یه آبگوشتی از توش در اومد و ملت سیر شدن  اما به نظرم آخرش هم مثل آبگوشتهای قبلی نشد. 


توی مهمونی فهمیدم که یکی از دوستام داره نی نی دار میشه. یه لباس کوچولوی ناز هم براش خریده بود که بهم نشون داد. 

یک بازی اطلاعات عمومی کردیم به پیشنهاد الهه. مثل مسابقه هفته که اونهم بد نبود.

صدف سرما خورده بود و نتونسته بود بیاد. مونا هم بخاطر درسهاش نیومده بود. برای اونها هم یک کم آبگوشت دادم شوهرهاشون ببرن. صدف رو دوست دارم. یعنی از بین همه اونهایی که الان باهاشون رفت و آمد داریم, صدف رو از همه بیشتر دوست دارم. دختر ساده ایه, زیاد حرف نمیزنه. یعنی از این دخترهایی که خیلی حرف میزنن نیست, معمولیه. شوخی میکنه, میگه و میخنده اما به کسی توهین نمیکنه. تعارفی هم نیست. خیلی صمیمی و ساده ان, هم خودش, هم شوهرش. آدم خونه شون که میره, خیلی احساس راحتی میکنه. حیف که سال دیگه میرن آمریکا. 

مهمونها که رفتن, تا 4-5 ساعت داشتم جمع و جور میکردم و شام و نهار فردا رو میپختم. برای شام پاستا با ماهی و فلفل دلمه ای و پنیر پیتزا + ذرت مکزیکی درست کردم و برای نهار فردا هم یه چیزی که خودم بهش میگم چیکن استراگانوف, اما خدا میدونه واقعاً چی هست  دلم میخواست از اون دسته از آدمها بودم که وقتی خسته ام, استراحت میکردم. اما حیف که تا همه چی سر جاش نباشه, نمیتونم بشینم. میدونم اگه بشینم, دیگه از خستگی نمیتونم پاشم و کار میفته به فردا و ....

 ولی در عوض کارها که تموم شد, در کنار همسر, شام دلچسبی خوردیم و تلویزیون دیدیم و شب هم خوب خوابیدیم. 


جدیداً طرفدار ماست میوه ای شده ام. مثل این  یا این. البته صد در صد بخاطر اینه که ما اینجا نیازمون به ویتامین D بیشتره, اگه نه هیچ ربطی به خوشمزه بودنش نداره 

عاشق انجیر (خشک, یعنی خوب تازه اش که الان نیست) هم شده ام. بعد از نهار یا شامم, معمولاً یک ماست میوه ای (یا دسر ماست میوه ای) یا چند تا انجیر یا یک سیب میخورم. یعنی عشقمه ها 




خوش باشین 

برچسب‌ها: روزمره، غذا

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 12:06 ] [ آرام ]

[ 3 نظر | چاپ ]