X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مدتیه که دنبال کار میگردم. توی این مدت, توی ورکشاپهای زیادی شرکت کردم برای نوشتن رزومه و کاور لتر, برای career planning  , برای مصاحبه و برای جستجوی کار. نکته ای که برام جالبه, اینه که اینجا, برای مهاجرها, از اینجور ورکشاپها, که همه اش هم بصورت رایگان هست, زیاده. یک برنامه دیگه ای هم هست که برای هر شخصی که درخواست بده, یک mentor پیدا میکنند, یک متخصص در زمینه کاری خودش, که میتونه اون شخص رو راهنمایی کنه و راه و چاه را تا حدی نشونش بده. این هم به نظرم جالب بود.

البته همه این اطلاعات, تا حد زیادی توی اینترنت هم هست و برای کار پیدا کردن, آخرش آدم خودش میمونه و مهارتهاش و تجربه کاری و اینجور چیزها.


توی این ورکشاپها, با افراد جدیدی آشنا شدم. چند نفر بودند که در اثر کارشون, دچار مصدومیت شده بودند, مثلاً کمرشان درد گرفته بود و جراحی کرده بودند, یا اینکه به هر حال از نظر فیزیکی, دیگه توانایی انجام کارهای سنگین را نداشتند. یکی از این افراد, دقیقاً به همین دلیل اخراج شده بود. دلم سوخت. خوب این بیچاره ها الان چکار باید بکنند؟ توی ورکشاپ, کارهایی که شاید مناسبشون باشه, بهشون پیشنهاد شد. ولی بعضی از اونها مدت زیادی بود که دنبال کار میگشتند و واقعاً اعتماد به نفسشون خیلی پایین اومده بود. امیدوارم که بتونن سریعتر کار پیدا کنن.


خدا نگهدار هممون باشه.

برچسب‌ها: روزمره، کار

[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 19:37 ] [ آرام ]

[ 1 نظر | چاپ ]

خوب مثل اینکه باز هم پاییز از راه رسیده و برگهای زرد و قرمز, همه جا رو پوشوندن. اینجا, مثل بهارش که بیشتر از یک ماه طول نمیکشه (حداکثر), پاییزش هم خیلی به سرعت میاد و میره. یعنی دو سه هفته ای برگها به شدت میریزن و مثلاً ماشینی که شب پارک کرده, صبح یه عالمه برگ روش نشسته. بعدشم دیگه هر لحظه باید منتظر زمستون بود. 

گاهی که حول و حوش ساعت 4 بعداز ظهر توی خیابون هستم, بچه مدرسه ای ها رو میبینم که دارن از خیابون رد میشن. یاد ایران میفتم, اونجا حتماً اول مهر برای خودش شور و حال دیگه ای داشته.


امروز, روزیه که میشه از یک سری از جاها مثل موزه و باغ وحش بصورت رایگان دیدن کرد. ما سالهای قبل, باغ وحش و موزه گل و گیاه و یک پارک تاریخی رو رفتیم. امروز هم شاید فقط بخاطر تفریح یکی رو بریم. من اون پارک تاریخی رو خیلی دوست دارم. یه شهر خیلی بزرگه که توی اون, خیابونها و ماشینها و مغازه ها و حتی مردم رو به شکل 100 سال پیش ساختن و در آوردن. آدم یاد قصه های جزیره و پزشک دهکده و اینها میفته. 


سریال walking dead رو داریم نگاه میکنیم. دومین سریالیه که وقتی شروع میکنیم به دیدنش, نمیتونیم ولش کنیم. یعنی از اونهاست که آدم رو کلافه میکنه, نصف شب اینقد خوابمون میاد که داریم از هوش میریم  اما به زور کلمون رو میچرخونیم و به همدیگه یه نگاه میندازیم و میگیم: یه قسمت دیگه هم ببینیم...  سریال hell on wheels  رو هم میبینیم که اون هم به نظر من قشنگه.


دوستان, همه خوب و خوش هستین؟

اگه اومدین اینجا و حالش رو داشتین, برام کامنت بگذارین, حتی اگه شده فقط یه لبخند.

ممنون 

برچسب‌ها: روزمره

[ یکشنبه 6 مهر 1393 ] [ 11:08 ] [ آرام ]

[ 2 نظر | چاپ ]

خدا رو شکر دفاع داخلی به خوبی و خوشی پیش رفت. 

البته ظاهراً از اولش هم قرار نبود که توی این جلسه, کسی سئوالی رو برای گیر دادن به من بپرسه. هدف, بیشتر این بود که نقاط ضعف کار رو از دید خودشون, به من بگن که من بتونم برای دفاع اصلی, آماده تر باشم. 

جلسه خیلی دوستانه بود خلاصه.

و حالا میریم برای مرحلهء نهایی. خدا کنه دومی خیلی سخت نباشه. 


برچسب‌ها: دانشگاه

[ سه‌شنبه 23 اردیبهشت 1393 ] [ 06:50 ] [ آرام ]

[ 2 نظر | چاپ ]

باز هم سلام 

باز من از یه غیبت کبرای دیگه برگشتم.

از اونجا که مدتها بود اینجا ننوشته بودم, عید نوروز و روز زن و مرد و مناسبتهای دیگه رو به دوستان تبریک میگم.

ممنون از دوست خوبی که جویای احوالم شد 


ما خدا رو شکر خوبیم و میگذرونیم.

خبر جدید اینکه دوشنبه هفته دیگه, دفاع داخلی دارم,

توی دانشکده ما, دانشجوی دکترا, دو تا دفاع داره. یکی داخلی (با چند تا از استادهای دانشکده) و یکی خارجی (با چند تا استاد خارج از دانشکده).جدیداً این قانون اومده. یعنی قبلاً فقط یک دفاع بود.

خلاصه..... بالاخره دارم جلسه اول دفاع رو میرم اگه خدا بخواد.

بسیار بسیار هم میترسم و آرزوم اینه که این یکی خوب پیش بره که بتونم برم سراغ دفاع خارجی. یعنی میشه خدایا؟

برام دعا کنید.


امسال, برعکس هر سال, هیچ ذوقی برای سریعتر فرارسیدن تابستون ندارم و اصلاً هم از اینکه قراره فردا صبح باز برف بیاد ناراحت که نیستم هیچ, خوشحال هم هستم. تنها چیزی که میخوام, تموم شدن این درسه.


تموم میشه. میدونم. دیر یا زود. فقط امیدوارم بتونم از 4-5 سال عمرم که گذاشتم روی این درس, دفاع کنم و با نتیجه خوبی بیام بیرون. یعنی میشه؟؟؟؟ 


خوب و خوش باشین 



برچسب‌ها: دانشگاه

[ شنبه 13 اردیبهشت 1393 ] [ 19:09 ] [ آرام ]

[ 3 نظر | چاپ ]

مریم خانم, پیرزن 80 و خورده ای ساله ای بود که همیشه لبخند به لبش بود و به هیچکس اجازه نمیداد از بدی و غم حرف بزنه, همیشه ترانه های شاد میخوند. در حضورش هیچکس جرات نداشت پشت سر کسی حرف بزنه. هر خوبی ای که میتونست, در حق هر کسی میکرد. کلید در خونه اش رو خیلیها داشتن و این در, حداقل 10-15 بار در طول روز باز و بسته میشد. بچه میرفت, نوه میومد, عروس میرفت, دختر خواهر میومد... در خونه داخل حیاط باز میشد. حیاطی با یه حوض بزرگ در وسط که دور تا دورش باغچه پر از گلهای رز و شمعدونی و خرزره و تاج خروس و درخت انجیر و چند تا درخت دیگه بود. عصرهای تابستون حیاط رو آب میپاشید و یه موکت روی ایوون پهن میکرد و منتظر بود تا کسی در رو باز کنه و بیاد تو. بعد همه با هم روی موکت مینشستن و شربت آبلیمو و هندونه میخوردن. عیدها بعد از تحویل سال, همه بچه هاش با خونواده هاشون اونجا جمع میشدن و در کنار عطر گلهای شببو و اون گل بنفشها با گلبرگهای کوچیک که اسمش رو نمیدونم و سلام و احوالپرسیها و روبوسیها و شیطنت بچه ها, اینجوری رسماً سال تحویل میشد.


چند سالی بود که آلزایمر داشت. بهتره بگم آلزایمر هم به درد پا و کمرش اضافه شده بود. درد پا و کمری که حاصل بزرگ کردن 9 تا بچه و 20-30 تا نوه و جارو کردن اون خونه بزرگ با جارو دستی و دستمال خیس کشیدن بعد از جارو و خلاصه از اینجور زحمت ها حاصل شده بود. آلزایمر باعث شده بود که دیگه هیچکدوم از اطرافیانش رو درست به خاطر نیاره. بچه های خودش رو هم نمیشناخت, دیگه چه برسه به نوه ها. نوه هایی که به گردن هر کدومشون, بیشتر از پدر و مادر حق داشت. بچه هاش قفل در خونه رو عوض کرده بودند که نکنه خدای ناکرده, مریم خانم بره بیرون و گم بشه. مریم خانم فکر میکرد که شوهرش هنوز زنده است و بچه هاش کوچیک هستن. یه عروسک هم داشت. با وجود همه این چیزها, هنوز هم خوش اخلاق و شاد و مهربون بود و نمیتونست تحمل کنه که کسی حرف بدی به زبونش بیاد.


مامان بزرگ مهربونم, تقریباً یک سال میشه که بین ما نیستین. شاید اگه یه افتخار تو زندگیم داشته باشم, اینه که نوه شما بوده ام. خوش به حالتون که اینقدر خوب بودین. کاش بدونین که این روزها, بی هیچ بهونه ای یاد شما میفتم, مثل وقتی که به سبزه هام آب میدم, یا وقتیکه نسیم بهاری صورتم رو نوازش میده. نمیدونم امسال بدون شما, سال چطوری میخواد تحویل بشه.... جاتون اینجا روی زمین خیلی خالیه, اما توی قلب ما, جاتون برای همیشه محفوظ محفوظه. به هر حال, خوشحالم که این دنیا, بیشتر از این به شما سختی نداد و میدونم که الان جاتون خیلی خوبه و همچنان لبخند میزنین. عیدتون مبارک.

برچسب‌ها: روزمره

[ چهارشنبه 21 اسفند 1392 ] [ 15:38 ] [ آرام ]

[ 2 نظر | چاپ ]

سلام 

امیدوارم که من رو به خاطر بیارین 

دیروز مهمون داشتیم و قرار بود که آبگوشت بپزیم.

صبح زود از خواب بیدار شدم, گوشت و پیاز و نخود و لوبیا رو که از دیروز آماده کرده بودم با هم مخلوط کردم. آب رو ریختم, زردچوبه و فلفل رو اضافه کردم, درجه گاز رو زیاد کردم و گذاشتم که آب جوش بیاد. چشیدم که مطمئن بشم ادویه اش برای شروع خوب باشه. چشمتون روز بد نبینه, دیدم فلفل قرمزی که اضافه کردم, فلفل چیلی ای بود که تازه خریده بودیم و قبلاً استفاده نکرده بودم. دیدم آبگوشتم بوی غذای هندی میده. با خودم گفتم وای نکنه یکی از مهمونها مثل من غذای هندی دوست نداشته باشه, حالا خودم میتونستم غذا نخورم, اما اون مهمون بیچاره چیکار کنه؟ آخه فکر کنین, آبگوشت با ادویه هندی.....

خلاصه....... آبکش رو آوردم و طی چند مرحله, محتویات قابلمه رو خالی کردم توش, قابلمه که چه عرض کنم, دیگ. هی با خودم میگفتم مهربون الان بیدار میشه میگه تو چیکار داری میکنی آخه نصف شبی. خلاصه همه آب رو خالی کردم و مواد رو حسابی شستم  (قابلمه رو هم همینطور) و دوباره ریختم توی قابلمه. دوباره از اول آب و ادویه زدم. اینبار فلفل سیاه زدم. گذاشتم بپزه و رفتم یک کم دیگه بخوابم. وقتی بیدار شدم, دیدم آبش اصلاً مثل آب آبگوشت نیست, مثل آبه..... رقییییییق. گفتم خدایا حالا چیکار کنم. من تو عمرم آبگوشت به این ضایعی درست نکرده ام. اول به مامانم زنگ زدم که بلکه یه راهی جلو پام بگذارن. خونه نبودن. دیدم فایده نداره, خودم باید یه فکری کنم. یک مدل برنج داریم که زیاد لعاب میده. یک مشت از اون رو ریختم توی آبگوشت. بعد هم یک کم گوشت دیگه بهش اضافه کردم, با یه کوچولو رب. خلاصه, بالاخره یه آبگوشتی از توش در اومد و ملت سیر شدن  اما به نظرم آخرش هم مثل آبگوشتهای قبلی نشد. 


توی مهمونی فهمیدم که یکی از دوستام داره نی نی دار میشه. یه لباس کوچولوی ناز هم براش خریده بود که بهم نشون داد. 

یک بازی اطلاعات عمومی کردیم به پیشنهاد الهه. مثل مسابقه هفته که اونهم بد نبود.

صدف سرما خورده بود و نتونسته بود بیاد. مونا هم بخاطر درسهاش نیومده بود. برای اونها هم یک کم آبگوشت دادم شوهرهاشون ببرن. صدف رو دوست دارم. یعنی از بین همه اونهایی که الان باهاشون رفت و آمد داریم, صدف رو از همه بیشتر دوست دارم. دختر ساده ایه, زیاد حرف نمیزنه. یعنی از این دخترهایی که خیلی حرف میزنن نیست, معمولیه. شوخی میکنه, میگه و میخنده اما به کسی توهین نمیکنه. تعارفی هم نیست. خیلی صمیمی و ساده ان, هم خودش, هم شوهرش. آدم خونه شون که میره, خیلی احساس راحتی میکنه. حیف که سال دیگه میرن آمریکا. 

مهمونها که رفتن, تا 4-5 ساعت داشتم جمع و جور میکردم و شام و نهار فردا رو میپختم. برای شام پاستا با ماهی و فلفل دلمه ای و پنیر پیتزا + ذرت مکزیکی درست کردم و برای نهار فردا هم یه چیزی که خودم بهش میگم چیکن استراگانوف, اما خدا میدونه واقعاً چی هست  دلم میخواست از اون دسته از آدمها بودم که وقتی خسته ام, استراحت میکردم. اما حیف که تا همه چی سر جاش نباشه, نمیتونم بشینم. میدونم اگه بشینم, دیگه از خستگی نمیتونم پاشم و کار میفته به فردا و ....

 ولی در عوض کارها که تموم شد, در کنار همسر, شام دلچسبی خوردیم و تلویزیون دیدیم و شب هم خوب خوابیدیم. 


جدیداً طرفدار ماست میوه ای شده ام. مثل این  یا این. البته صد در صد بخاطر اینه که ما اینجا نیازمون به ویتامین D بیشتره, اگه نه هیچ ربطی به خوشمزه بودنش نداره 

عاشق انجیر (خشک, یعنی خوب تازه اش که الان نیست) هم شده ام. بعد از نهار یا شامم, معمولاً یک ماست میوه ای (یا دسر ماست میوه ای) یا چند تا انجیر یا یک سیب میخورم. یعنی عشقمه ها 




خوش باشین 

برچسب‌ها: روزمره، غذا

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 12:06 ] [ آرام ]

[ 3 نظر | چاپ ]

سلام اندیشه جان. خوبی؟

من برات ایمیل فرستادم, ولی ظاهراً ایمیل ارسال نمیشه. آدرس ایمیلت درسته؟ 

مرسی 

برچسب‌ها: دوست

[ سه‌شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 15:36 ] [ آرام ]

[ 2 نظر | چاپ ]

بالاخره بعد از اینهمه سال زندگی, به لطف سرماخوردگی در غربت, امروز فهمیدم که اکسپکتورانت و دکسترومتورفان هرکدوم چی هستن و به چه دردی میخورن و اصلاً فرقشون با هم چیه. یا اینکه چرا میگن سوپ و مایعات گرم بخورین اینجور مواقع.  

اگه برم دکتر, 2 ساعت باید معطل بمونم و آخرش هم دکتر های اینجا تا براشون قسم نخوری که دارم میمیرم, برات دارو نمینویسن. حالا خودم شدم دکتر   کسی دارو نمیخواد براش تجویز کنم؟ 


برچسب‌ها: سرما

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 16:07 ] [ آرام ]

[ 5 نظر | چاپ ]

یادمه یکی از فامیلهامون تعریف میکرد قدیما بچه که بودیم, گاهی WC رفتن رو میپیچوندیم, چون wc سوسک داشت و تاریک بود و خلاصه خیلی مشکلات داشت. ما هم ترجیح میدادیم نریم و شب دشکمون رو خیس کنیم و فردا صبحش کتک بخوریم و ....

حالا شده حکایت wc رفتن ما توی زمستون. وقتی دو سه تا شلوار و جوراب رویهم پوشیدی و سه چهار لایه هم بلوز و کت و کلاه و شالگردن و چکمه و...., خوب که فکر میکنی میبینی انگار هنوز میتونی صبر کنی. (حالا بگذریم از همه مشکلات wc های اینجا که تابستون و زمستون نمیشناسه)

برچسب‌ها: روزمره

[ دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 16:22 ] [ آرام ]

[ 2 نظر | چاپ ]

زین دوچرخه ام رو دزدیدن 

حالا خوبه تابستون تموم شد, تابستون سال دیگه باید دوباره زین بخرم. 

برچسب‌ها: روزمره

[ چهارشنبه 8 آبان 1392 ] [ 15:02 ] [ آرام ]

[ 4 نظر | چاپ ]

.: تعداد کل صفحات (34) :. 1 2 3 4 >>